آنچه می توان از روایات صحیح و مطمئن برداشت کرد این است که ایشان در غیبت کبری در مکان خاص و در شهر معینی مستقر نیستند و در میان جمع و جامعه است، با مردم حشر و نشر دارد، زندگی طبیعی و معمولی را می گذراند . . .

 

یکی از شبهات و سوالات متداول در مورد حضرت ولی عصر(عج) محل زندگی ایشان است. که اختلافات زیادی در آن وجود دارد، مطلب زیر به قلم حجت الاسلام والمسلمین گودرزی، محقق پژوهشکده مهدویت و آینده پژوهی است که به همین موضوع پرداخته است.
از مهم ترین دلایل غیبت حضرت خطراتی است که از طرف حکومت وقت برای ایشان بوجود آمده بود. و این غیبت تا هنگامی که خداوند به آن عالم است در پس پرده ی غیبت خواهد بود. مخفی بودن مکان ایشان در عصر غیبت و عدم آگاهی ازآن مکان امری است عادی و منطقی و اصولا این مسئله لازمه ی غیبت آن حضرت می باشد. چند روایتی هم که از مکان حضرت آورده شده یا ضعف سند دارد یا به نکته ای دیگر اشاره دارد. مثل اینکه از امام باقر می پرسند که کجا او را بخوانیم میفرمایند در مدینه و این به آن معنا نیست که ایشان در آنجا زندگی میکنند. و در مورد مکان حضرت در روایات صحبتی نشده است تنها در بحارالانوار علامه مجلسی به مکانی به نام جزیره خضراء که امام در انجا زندگی میکنند اشاره شده است.

مقاومت نیوز به گزارش شبستان

مرحوم علامه مجلسی قدس سره در بحارالانوار می نویسند: رساله ای یافتم مشهور به داستان جزیره خضراء. . . و چون آن را در کتاب های روایی ندیدم، عین آن را در فصل جداگانه ای آوردم. یابنده ی آن متن می گوید: در آن متن چنین آمده است: من (فضل بن یحیی کوفی) در سال 699 ه. ق. در کربلا از دو نفر، داستانی شنیدم. آن ها داستان را، از زین الدین علی بن فاضل مازندرانی، نقل می کردند. داستان مربوط به جزیره ی خضرا در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود علی بن فاضل بشنوم. به همین دلیل به حلّه رفتم و در خانه ی سید فخرالدین، با علی بن فاضل ملاقات کردم و اصل داستان را جویا شدم. او، داستان را در حضور عده ای از دانشمندان حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سال ها در دمشق نزد شیخ عبدالرحیم حنفی و شیخ زین الدین علی مغربی اندلسی تحصیل می کردم. روزی شیخ مغربی عزم سفر به مصر کرد. من و عده ای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به تدریس پرداخت، تا این که نامه ای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد می داد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به اولین قریه اندلس که رسیدیم، من بیمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز بیمار بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم می زدم که کاروانی از طرف کوه های ساحل دریای غربی وارد شدند و با خود پشم و روغن و کالاهای دیگر داشتند. پرسیدم: از کجا می آیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها می آیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام رافضیان را شنیدم، مشتاق زیارت آنان شدم. تا محل آنان، 25 روز راه بود که دو روز بی آب و آبادی و بقیه آباد بودند، حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیره ای رسیدم با دیوارهای بلند و برج های مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. مردم آن جزیره، شیعه بودند و اذان و نماز آن ها بر هیأت شیعیان بود. آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تأمین می شود؟ گفتند: از جزیره ی خضراء در دریای سفید که جزایر فرزندان امام زمان(عج) است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا می آورند. منتظر شدم تا کاروان کشتی ها از جزیره ی خضراء رسید. فرمانده ی آن، پیرمردی بود که مرا می شناخت و اسم من و پدرم را نیز می دانست. او مرا با خود به جزیره ی خضراء برد. شانزده روز که گذشت، آب سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. شیخ گفت: این دریای سفید است و آن جزیره ی خضراء. این آب های سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی دشمنان ما وارد آن شود، غرق می گردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعه ها و برج های زیاد و هفت حصار بود. خانه های آن از سنگ مرمر روشن بود. . . . در مسجد جزیره با سید شمس الدین محمد که عالم آن جزیره بود، ملاقات کردم. او مرا در مسجد جای داد. آنان نماز جمعه می خواندند (واجب می دانستند). از سید شمس الدین پرسیدم: آیا امام حاضر است؟ گفت: نه، ولی من نایب خاص او هستم. به او گفتم: امام را دیده ای؟ گفت: نه، ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است. سید مرا به اطراف برد. در آن جا کوهی مرتفع بود که قُبّه ای در آن وجود داشت و دو خادم در آن جا بودند. سید گفت: من هر صبح جمعه آن جا می روم و امام زمان را زیارت می کنم و در آن جا ورقه ای می یابم که مسایل مورد نیاز درآن نوشته شده است. من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند. . . در مورد دیدن امام زمان(عج) از آنان پرسیدم، گفتند: غیر ممکن است. درباره ی سید شمس الدین از شیخ محمد (که با او به خضراء آمدم) پرسیدم. گفت: او از فرزندانِ فرزندان امام است و بین او و امام، پنج واسطه است. با سید شمس الدین، گفت وگوی بسیار کردم و قرآن را نزد او خواندم. از او درباره ی ارتباط آیات و این که برخی آیات، با قبل بی ارتباط هستند، پرسیدم. پاسخ داد:. . . . مسلمانان پس از رسول خدا و به دستور خلفا، قرآن را جمع آوری کردند. از همین رو، آیاتی که در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط کردند. از همین جهت، آیات را نامربوط می بینی، ولی قرآن علی علیه السلام که نزد صاحب الامر(عج) است، از هر نقصی مبرّاست و همه چیز در آن آمده است. در جمعه ی دومی که در آن جا بودم، پس از نماز، سر و صدای بسیار زیادی از بیرون مسجد شنیده شد. پرسیدم: این صداها چیست؟ سید پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هر دو جمعه ی میانی ماه سوار می شوند و منتظر فرج هستند. پس از اینکه آنان را در بیرون مسجد دیدم، سید گفت: آیا آنان را شمارش کردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان 300 نفرند و 13 نفر باقی مانده اند. از سید پرسیدم: علمای ما احادیثی نقل می کنند که هر کس پس از غیبت ادعا کند مرا دیده است، دروغ می گوید. حال چگونه است که برخی از شما، او را می بینید؟ سید گفت: درست می گویی، ولی این حدیث مربوط به زمانی است که دشمنان آن حضرت و فرعون های بنی العباس فراوان بودند، امّا اکنون که این چنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، دیدار آن حضرت ممکن است. سید شمس الدین ادعا کرد که: تو نیز امام زمان(عج) را دو مرتبه دیده ای، ولی نشناخته ای. هم چنین گفت که آن حضرت، خمس را بر شیعیان خود مباح کرده است و آن حضرت هر سال حج می گذارد و پدرانش را در مدینه، عراق و طوس زیارت می کند.

این خلاصه ای از داستان بود. البته خود علامه در ابتدا بیان می کند که این ماجرا در کتب موثق موجود نیافته است. و بزرگان و علمای معاصر نیز، هیچ یک این ماجرا را نقل نکرده اند. و حتی اشاره ای هم به آن نکرده اند. مهم ترین دلیل آنها این است که داستان نقل شده از حیث محتوا دارای تعارضات و تناقضات فراوانی است. از جمله تعارضات این داستان ، اشاره به تحریف قرآن است. به همین دلیل آن را صحیح نشمرده و به آن اعتنایی نداشته اند و آن را افسانه ای بیش ندانسته اند. اگرچه برخی خواسته اند با برقراری ارتباط میان جزیره ی خضراء و مثلث برمودا، به نوعی آن را محل سکونت حضرت معرفی کنند، اما با کمی دقت و تأمل در برخی از ابعاد ماجرا می توان به سستی آن پی برد.

اما در مورد سرداب هیچ سخنی در هیچ کدام از کتب شیعی نیامده که مکان زندگی حضرت را آنجا بداند. ازجمله موارد جالب در این زمینه گفتارهای است که برخی از علمای اهل سنت به شیعیان نسبت می دهند. بگونه ای که ایشان را ساکن سرداب می دانند و می گویند شیعیان معتقدند که مهدی بدون آب و غذا در آنجا زندگی می کند تا هنگام ظهورش فرا رسد. در حالیکه این مسئله بشدت از سوی تمامی علمای شیعه مورد انتقاد قرار گرفته است. علامه امینی در این زمینه می نویسد: «ای کاش! این دروغ پردازان موضوع سرداب، بر یک دروغ اتفاق می کردند تا اینکه جعل کردن اینها بیش از این آنان را رسوا نکند و "ابن بطوطه" نمی گفت که این سرداب در حله است. و "قرمانی" نمی گفت که در بغداد است. و دیگران نمی گفتند که در سامراست و سپس "قصیمی" بعد از اینان سرگردان و متحیر نمی ماند و لفظ "سرداب" را - بدون آنکه شهر و مکان آن را ذکر کند - به صورت مطلق بیاورد تا آنکه بدی آن را بپوشاند".

ازجمله اماکنی که سکونت حضرت را منتسب به آنجا می کنند کوه رضوی و ذی طوی است و دلیل آنها فرازهایی از دعای ندبه است: لیت شعری أین استقرت. . . کوه رضوی محلی است که کیسانیه معتقدند محمدبن حنفیه در آنجا زندگی میکند و ذی طوی مکانی در مکه است. اما باید گفت که اشاره به این مکان در دعای شریف ندبه استفهام واقعی نیستند. بلکه جهت بیان فراق و سوز و گداز دوری از امام می باشد. و در بیانات ادبی نیز از این قبیل گفتارها بسیار اتفاق می افتد و اشاره به این نکته دارد که سایر فرق در مکانی بدنبال آن حضرت است ولی شیعیان در فراق حضرت از این موهبت(اطلاع از مکان او)نیز محرومند.

اما آنچه می توان از روایات صحیح و مطمئن برداشت کرد این است که ایشان در غیبت کبری در مکان خاص و در شهر معینی مستقر نیستند و در میان جمع و جامعه است، با مردم حشر و نشر دارد، زندگی طبیعی و معمولی را می گذراند، در مراسم مذهبی و مناسک حج شرکت می جوید، درحال انجام تکالیفشان در شهر های مختلف است. ولی ناشناخته است و این امری است که سابقه داشته و دارد. فردی سالها در محلی زندگی می کند و با مردم نشست و برخاست و رفت و آمد دارد، لکن او را به گونه ای می شناسند که در واقع آن نیست و هیچ مشکلی هم به وجود نمی آید. اگر چه در برخی از روایات مکان هایی به حضرت نسبت داده شده اما جمع بین این روایات حضور حضرت در آن مکان ها به صورت موقت و گهگاهی است.