محمد رضا گلبریان جانباز 30 در صدی که روزی قهرمان بوکس کشور بود و عضویت در تیم ملی بوکس ایران را در کارنامه دارد وی که با شروع انقلاب به صف مبارزان علیه رژیم شاهنشاهی پیوست با پیروزی انقلاب به عضویت کمیته امام در آمد و در مبارزه با ضد انقلاب جوانی‌اش را سپری کرد با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه‌های نبرد شد و به مقام جانبازی نائل آمد به بهانه هفته دفاع مقدس به سراغ این قهرمان واقعی در مغازه نقلی در خیابان مسلم رفتیم و مصاحبه ایی با او داشتیم که بخش‌هایی از این گفتگوی خودمانی را تقدیمتان می‌کنیم.

قصه بوکسر شدن خود را تعریف می‌کنید؟

مقاومت نیوز به گزارش  تبیان

حقیقتش وقتی پدرم عمرش را داد به شما کوچک بودم، تو سن هفت سالگی رفتم پپسی کولا کارکنم، یکی از بچه‌های آنجا گفت بیا بریم مبارزه من را ببین منم رفتم و خلاصه خوشم آمد و پاگیر بوکس شدیم

چون سن و سالی نداشتیم حتماً باید وقت غروب خانه حاضری می‌زدیم و یک شب که حواسم نبود شش دونگم تو رینگ تو خون کلی دعوا و مرافعه شد.

کم کم بوکس و شروع کردم و پیش رفتم تا یک روز تو کلوپ واحدی مسابقه داشتم وقتی مسابقه را بردم اسم من را تو کلوپ خواندن و یک سری بچه‌ها شادی کردن به لطف خدا کم کم پیشرفت کردیم.

از افتخاراتتان در عرصه بوکس بگویید.

سال 46 مسابقات تاج گذاری اول شدم

سال 48 مسابقات کشوری اول شدم

سال 50 مسابقات کشوری دوم شدم

مسابقات کارگری چند بار اول شدم

گره ملی کار می‌کردم چند بار اول شدم

و تو مسابقات تیم ملی چند بار حقم را خوردن که بعد از اعتراض تماشاگران «پتروس» نماینده بوکس وقت انتخابم کرد برای تیم ملی و بردم رومانی

کت و شلوار تیم ملی را هم تنمان کردند ولی دقیقه آخر خطم زدن!

بهترین خاطره دوران بوکسریتان چه بوده است؟

مسابقه دادن با جبار فعلی یکی از بهترین‌های بوکس ایران بود و شکست دادنش

با خودم می‌گفتم ای کاش بودم و کمکش می‌کردم و بعدش بزرگ که شدم و قهرمان بوکس شده بودم برای خودم مثلا کسی شده بودم، یک روزی که جنگ شروع شده بود به خودم گفتمم گه نگفتی ای کاش زمان امام حسین بودی

چه شد که قهرمان بوکس ایران و تیم ملی از جبه سر در آورد؟

تنها عشق به امام حسین بود و بس درست تو زمانی که اوج دوران جوانی بودم و سرحالی آنقدر که یادم است از چهارراه آبادان تا پیچ خزامی را می‌دویدم اما ورزش و بوکس و جوانی و زندگی و رها کردیم و جبهه رفتیم.

آخر از بچگی حسینیه‌ای داشتیم به نام شهدا تو خیابان فرهنگ، پول ساخت حسینیه را از درب سینما یک قرون ده شاهی چون جای شلوغی بود در آوردیم.

با یک تومان دو تومان بچه‌ها یک روز ناهار می‌دادیم تو عزای امام حسین و از آن زمان که بچه بودیم وقتی روضه امام حسین خوانده می‌شد گریه می‌کردیم.

با خودم می‌گفتم ای کاش بودم و کمکش می‌کردم و بعدش بزرگ که شدم و قهرمان بوکس شده بودم برای خودم مثلا کسی شده بودم، یک روزی که جنگ شروع شده بود به خودم گفتمم مگر نگفتی ای کاش زمان امام حسین بودی؟

یا علی الآن وقتش است.

چطور شد مچ پایتان در جبهه‌ها جا گذاشتید؟

گروه شناسایی بودم وقتی قبل از عملیات برای شناسایی رفته بودیم بر اثر انفجار به همراه یکی از دوستان افتخار جانبازی را کسب کردیم.

خاطره ناب از زمان جنگ دارید؟

خرمشهر بودم و واقعاً این که می گن خدا را تو جنگ می شه دید راسته، جنگ شدید شده بود و تانک‌ها آمده بودن تو خیابان در صورتی که ما فقط ژ 3 و کلاش داشتیم در برابر دشمن تا بن دندان مسلح ایستادگی کردیم طوری که جوری شده بود به جایی که ما از ان‌ها بترسیم عراقی‌ها از ما می‌ترسیدند.

حاج آقا بعضی راست است می گویند جانبازان وضعشان خوب است؟

آخر برای  کسی که از جان مایه می‌گذارد و دست و پاهایش را از دست می‌دهد پول چه ارزشی داد؟

در پایان تاکید می‌کنم فقط سلامتی برای رهبر انقلاب از خدا می‌خواهم و انشالله که جوانان خوب ایران راه و خط شهدا را ادامه بدن و گوش به فرمان رهبر انقلاب باشند.